![]() |
![]() |
|
|
نوشته شده توسط نوشینت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
زندگی آرام است مثل آرامش یک خواب بلند زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ زندگی رویایی است مثل رویای یک کودک ناز زندگی زیبایی است مثل زیبایی یک غنچه ناز زندگی تک تک این ساعت هاست زندگی چرخش این عقربه هاست زندگی راز دل مادر من زندگی پینه ی دست پدر است زندگی مثل زمان در گذر...
نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
دوباره من دوباره تو
دوباره آن نگاه تو دوباره قلب من که می تپد برای تو دوباره حس عاشقی دوباره قصه همیشگی دوباره شاخه های یاس دوباره قصه ی نیاز دوباره من دوباره تو دوباره عشق نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي كند يك غزال شروع به دويدن ميكند و مي داند سرعتش بايد از يك شير بيشتر باشد تا كشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي كند يك شير شروع به دويدن مي كند و مي داند كه بايد سريعتر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز كن . «آنتونی رابینز »
نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
آدمك رنج تو پيداست بخند
آدمك درد تو برجاست بخند آدمك شعر تو گوياست بخند آدمك آخر دنياست بخند آدمك مرگ همين جاست بخند آدمك عشق به هر جا نبود آدمك در همه دريا نبود آدمك شكل تو بيتا نبود دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند آدمك جنگل ما خواب بود آدمك بي غم و بي تاب بود آدمك چندرغاز ناب بود آدمك خر نشوي گريه كني كل دنيا سراب است بخند نوشته شده توسط نوشين |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
تو را از روزي كه ساختند
پير و شكسته بودي حتي هنگام تولدت ديگر به خاطر ديگران ايستادن بس است بيا كمي هم براي دل تنگ خودت قدم بزن هر صبح به رهگذران صبح به خير مي گويي و در انتظار پاسخي قلب چوبي ات مي شكند و هر غروب دور از چشمان رهگذران اشك هاي شيشه اي در تلاطم گندمزار گم مي شوند تو حتي در ميان مترسك هاي ديگر هم تنهايي نوشته شده توسط نوشين
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
گاهي به آسمان فكر مي كنم و به درزهايي كه از آن باران و برف مي ريزد . گاهي به زمين مي انديشم كه باران و برف از دريچه هاي پيدا و ناپيدايش به جهان مذاب مي پيوندد . گاهي به خودم فكر مي كنم كه باران و برف از سلول هاي پوست به قلبم سرازير مي شوند .
گاهي به آسمان گاهي به زمين گاهي به خودم نوشته شده توسط نوشين |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
سخن از شبنم سحری و لطافت گلبرگ های بهاری نیست سخن از آواره ی آتشین است که عشق می سازد چون مشعله فروزان در دلمان شعله ور می شود سخن از عشق است عشق آغازی بی انجام خورشیدی بی پایان دریایی بی ساحل عشق فریادی بی سکون عشق آتشی بی خاکستر آری عشق ای تکیه گاه نیاز و زیباترین لحظه های پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت من؛ ای لحظه شیرین و پرشکوه من؛ ای با تو من گشته بسیار در کوچه های بزرگ نجابت. عشق را سرآغاز همه چیز می دانم چون عشق بهترین در زندگی است. وقتی آفتاب طلوع می کند با صدای عشق از خواب بیدار می شوم صدای آشنا و مهربان را در گوشم زمزمه می کنم .
نوشته شده توسط نوشين |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
تو مرا می فهمی ،من تو را میخوانم،و همین ساده ترین قصه یک انسان است ،تو مرا می خوانی...........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
در انتهای هر سفر در آینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام کجا ؟ ندیده ای مرا؟؟ - زنده یاد حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
در آن موقعی که دیده بر چهره ی روشن آفتاب می گشایم
در آن موقعی که با لبخند روز آغاز سخن می کنم در آن موقعی که سایه ی اندوه بر دامن کوه و صحرا می نشیند در آن موقعی که چشمان بی فروغی در پناه شعله ی لرزان شمعی در انتظار روزنه ی امیدی نشسته در آن موقعی که قطره اشکی در گوشه ی چشم منتظری حلقه بسته در آن موقعی که نگاه عاشقی در غبار تنها محبوبش سرگردان و گم می شود در آن موقع به تو پناه می آورم ای آخرین پناه من با تو سخن می گویم نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
به کجا می روی ؟
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا آسمان زیر پرت پیر شود بعد برو قدر دگر صبر بکن تو اگر گریه کنی بغض من می شکند خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین ، ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو ... نوشته شده توسط نوشين
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
حرف هاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي كني وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي پيش از آن كه با خبر شوي لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود آي ... اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان چقدر زود دير مي شود «دکتر قیصر امین پور» نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
اگر بخندي دنيا به تو مي خندد ،اما اگر گريه كني تنها خواهي گريست . اگر آواز بخواني تپه ها به تو پاسخ مي دهند ، اما اگر آه بكشي در هوا محو خواهد شد . يادمان باشد :
در زندگي هيچ كس جام شراب ما را رد نخواهد كرد اما صفراي زندگي را تنها بايد سر كشيد . نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
هر وقت قلبت از سختی ها به تنگ آمده بود ، به كوهستاني برو و خدا را فرياد كن : هنوز هم جاي اميدواري هست ؟ پاسخ مي آيد كه : هست ،هست ،هست .
نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
تو شادمان ترین شهاب
که در عبور ناگهانی ات کهکشان سینه دل مرا غرق یک خیال تازه می کنی تو ماندنی ترین تصویری که روزگاری حک سال های سال می شود . نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
مهربانی را در کودکی یافتم که آبنباتش را در دریاچه ی نمک انداخت تا شیرین شود .
نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
ساده بگویم نگاه زاده ی علاقه است . اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی . زمان می گذرد زمانه نیز هم ، کودک می شوی جوان هستی و جوانی نمی کنی می گذری پیر می شوی می مانی ، باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست ، نیست ، باز در پی آن علاقه ی پنهانی ، آن نگاه همیشه تازه هستی ، باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی غافل از آن که او دیگر تکه ای از تو شده ، سایه ای خشک بر دل تو ، گوشه گوشه ی این دل خراب سرشار از عطر نگاه توست عزیز دل
نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
در دور دستها کسی را می شناسم که قلبی به وسعت دریا دارد . چشم هایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی بهاری است . دست هایش به اندازه ی تمام کهکشان ها جای دارد و قدم هایش در ابتدای زندگیست . او را و نگاه های عاشقانه اش را می شناسم ؛ نگاه هايي مملوء از ياس محبت ، گفتاري محكم و استوار ،عزمي راسخ . او را كه با تمام رود ها برادر است او را كه وجودش سرشار از آبي بي كران است . او را كه همراه نسيم صبا مي وزد . آري او را مي شناسم در دور دستهاست ولي دور دستي كه همين نزديكي هاست . خانه اش پر از سادگي و صفا ،كلبه اي بي ريا و محقر . او را مي شناسم او نيمه ي پنهان و روح گمشده ي من است آسمان خانه اش آبي باد او را مي شناسم ...
نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد . بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند . بگذاریم غریزه پی بازی برود . کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد . بگذاریم که تنهایی آواز بخواند . چیز بنویسد . به خیابان برود . ساده باشیم ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت . س . سپهری نوشته شده توسط نوشین |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
....کلبه شیشه ای..... ...کوچه... aso pas سکوت حروف سربی(عماد) شيداي عشق FROZEN TIME قلب یخی دنیای نوجوانی |
|
RSS
|